|
یاد داشت های یک بچه محل درباره ی همه چی
|
کاجهای خشک
سایه درختهای خیابان از روی میدان آتش که تازه سیمانش خشک شده بود تا روی جوب یخ زده ی جلوی قهوه خانه ی مش صفر کشیده بود. به جز کارگرهایی که از کارخانه ها برمی گشتند و از زور سرما میدویدند و کلاغهای سیاه بالای کاجهای خشک که گهگاه با پریدنشان تلنگری بر درختان میزدند جنبنده دیگری در خیابان نبود.سعید گفت:
- چیه اونجوری زل زدی؟
- ماشین کلانتریه.
- خب؟
- دو تا سرباز پیاده شدن. با اره برقی دارن درختا رو قطع میکنن.
سعید آمد کنارم.عرق شیشه را پاک کرد. متعجب به بیرون نگاه کرد. پیکانی ترمز کرد. راننده با سیبیلی که نصف صورتش را پوشانده بود ومسافرش با یک کیف سامسونت به سمت قهوه خانه آمدند. در را که باز کرد سعید گفت:
- داداش ماشینو ببر تو کوچه.
- واسه چی؟
- خطرناکه.
راننده به مسافرش گفت:
- شما بشین الآن میام.
مسافر رفت و روی تخت جلوی یخچال نشست. راننده ماشین را برد توی کوچه. دو تا چای بردم جلوی مسافر گذاشتم. راننده آمد تو و کنار مسافر نشست. علی که به بیرون نگاه میکرد گفت:
- بابا. چرا درختا رو قطع میکنن؟
سعید برگشت وبه احمد گفت:
- قضیه بوداره.
- چی؟
- میدونو صاف و صوف کردن.
- خب.
- الآنم دارن چوب میریزن توش.
راننده بلند گفت:
- قهوه چی دو تا دیزی با مخلفات.
استکانها را از جلوی احمد برداشتم. راننده به مسافرش میگفت:
- گفتم: بزن آبجی. بادوم دشت قزوینه ها اینو صادر میکنن آلمان. گفت: نه آقا مرسی.
گفتم:تعارف نکن. دیگه گیرت نمیادا. بگیر بخور. یهو مثه دیوونه ها داد زد: آقا جان نمیخورم.
پریدم وسط حرفش و گفتم:
- سبزی رو بهداشت قدغن کرده. ترشی بیارم.
به حرفش ادامه داد و با سر اشاره کرد که بیار. رفتم پشت یخچال. مخلفات را روی سینی می چیدم که سربازی با لباس یگان ویژه آمد تو. با پا ترقه هایم را هل دادم زیر یخچال. علی دستاشو کرد توی جیبش و عقب عقب رفت تا خورد به احمد. احمد بلندش کرد و روی پاهایش نشاند. دیزی ها را توی سینی جا دادم. بردم و جلوی راننده و مسافر گذاشتم. استکانها را بر داشتم که سرباز گفت:
- دادا چاییت اگه تازه دمه یه دو تا بیار؟
کنار سماور که رفتم. یک سرباز دیگر آمد تو. سرباز ها دستشان را شستند و نشستند. چای را جلویشان گذاشتم. سعید به سرباز گفت:
- اینا واسه چیه؟
- گمونم واسه امشبه.
- آدم میخوان توش آتیش بزنن!!؟
تاوپ، حرف رضا را قطع کرد. نوشابه بود. به سمت در که رفتم مش صفر آمد تو و به من تشر زد:
- چی بهت گفتم داشتم میرفتم ؟ تاپ و تاپ دارن میترکن.
بدو رفتم بیرون. لبه های جعبه را که گرفتم. دستم بهش چسبید. دستهایم را با پیرهنم خشک کردم و بلند کردم بدو آوردمش تو و بردم زیر تخت گذاشتم. که راننده گفت:
- گل پسر دو تا از اینا به ما بده.
در نوشابه ها را که باز کردم،همه اش یخ زد. مش صفر پشت میز نشست و گفت:
- پشمک چایی.
یکی ریختم و جلوی مش صفر گذاشتم.رفتم پشت در.علی آمد کنارم و یواش گفت:
- سعید چرا چوب ریختن تو میدون؟
- نمی دونم.
اتوبوسی آن طرف خیابان ایستاد. آفتاب رفته بود ولی هنوز هوا تاریک نشده بود. نیسان حمزه ترمز کرد. حمزه پیاده شد. اتوبوس که راه افتاد سربازی هیکلی با لباس یگان ویژه که داشت کاپشن تنش میکرد ساکش رابرداشت و به سمت قهوه خانه آمد. حمزه در پشت نیسان را باز کرد و به من اشاره کرد بیا. گفتم:
- مش صفر حمزه قرار بود جنس بیاره؟
یکی از سربازها پول چای را روی میز گذاشت. مش صفر گفت:
- باشه سر کار.
و پول را توی دخل انداخت و بلند گفت:
- بگو وایسه الآن میام.
در را که باز کردم دو سرباز رفتند بیرون و سرباز ساک به دوش نگاهی به دو سرباز کرد و آمد تو و من رفتم بیرون. سینه ام خارید. سرفه کردم. حمزه که داشت کارتن های چیپس را پایین میذاشت گفت:
- سه تا بسه؟
که مش صفر از بالای پله ها بلند گفت:
- چهار تا هم بذار روش.
- به جان مشدی به غلام و کریم نمیرسه.
- اونا الآن مغازشونو بستن. امشب قراره همه شهر جمع شن اینجا. کسی دیگه پیش کریم
و غلام نمیره که. بذار پایین.
حمزه دو تا کارتن دیگه گذاشت پایین. مش صفر به من گفت:
- تو چرا اینجا وایستادی؟ بدو پشت دخل. من اینا رو بگیرم الآن میام.
دوتا از کارتن ها را برداشتم و با احتیاط رفتم. روی یخ کف پیاده رو سر خردم. نزدیک بود بخورم زمین. رفتم تو و به سعید که به بیرون نگاه میکرد گفتم:
- آقا سعید یه زحمت درو ببند.
کارتنها را روی میز گذاشتم. بازشان کردم. چیپس ها را توی قفسه میچیدم. علی که کنار سعید به بیرون نگاه میکرد گفت:
- بابا. اون چی بود پاچید روی چوبا؟
- گمونم نفته.
- برای چی پاچید؟
- واسه اینکه چوبا رو آتیش بزنه.
- پس چرا نزد؟
سعید چیزی نگفت. علی دوباره گفت:
- برم روشن کنم؟
سعید دست علی را گرفت و برد کنار احمد نشستند. سرباز تازه روی تخت روبروی راننده و مسافر جاخوش کرده بود. ریش بلندش و سایه کلاهش که روی چشمانش را پوشانده بود مرموز به نظر میامد. یک چای بردم وجلویش گذاشتم.
- پشمک دو تا چایی.
احمد بود. دوتا ریختم وجلویشان گذاشتم. مش صفر آمد تو و به من گفت:
- بدو کارتونا رو بیار.
پریدم بیرون. صدای انفجار از دور و نزدیک توی تاریکی شب میپیچید. چوبهای کاج توی پیاله سیمانی نفت را به خود کشیده بودند. رفتم کنار پیاله کبریت را روشن کردم. یکی داد زد:
- نزن.
ریبوار از بین چند کاج ایستاده دوید سمت من و داد زد:
- چیکار داری میکنی؟
به من که رسید دستم را گرفت و گفت:
- بیا بریم.
- واسه چی؟
- دامه.
چند کارتن را روی هم گذاشتم. ریبوار بلند کرد و برد تو. دو تا مشما پر سیگار هم که مانده بود من برداشتم و دویدم تو. قهوه خانه ساکت بود و صدای چرتکه مش صفر میپیچید. ریبوار کفشهایش را کند و کنار احمد نشست من یک چای ریختم و جلویش گذاشتم. استکان را با دستهای بزرگ و زمختش برداشت و داغ داغ سر کشید و گفت:
- هوا سرده مشدی. خیلی سرده.
مش صفر سرش را از دفتر و دستکش بیرون آورد و گفت:
- برف پارسالو چی میگی. درختای همیشه سبزو خشک کرد. چه صفایی به اینجا میداد.
- برف بهتره مشدی. هر چی هست معلومه چیه و چقده. این سرما آدمو خشک میکنه.
رفتم و استکان جلوی سرباز را برداشتم. کلاهش را برداشت. رضا بود. موهایش بلند تر از موی یک سرباز بود. گفتم:
- سلام آقا رضا.
از اینکه شناختمش یکه خورد. سعید برگشت و نگاه کرد و گفت:
- اه. رضا تویی. اینجا نشستی و صداتم در نمیاری.
سعید بلند شد و با رضا روبوسی کرد و گفت:
- پس چرا مرخصی نمیومدی؟
رضا به زور خندید و گفت:
- گفتم یه بارکی تموم کنم بعد بیام.
- بیا بریم رو تخت ما.
رضا بلند شد. وسایلش را برداشت و روی تخت کناری میز مش صفر با احمد رو بوسی کرد. احمد گفت:
- ریبوار این از رفیقای قدیمیه.
رضا با ریبوار دست داد و همه نشستند. رضا به سعید گفت:
- بچه ات چرا از من میترسه؟ مشدی یه دونه از اون پفکت میدی؟
یکی از توی قفسه ها برداشتم و به رضا دادم. رضا به علی که به تخت روبرو تکیه داده بود گفت:
- بیا عمو جون.
علی دست توی جیبش کرده بود و جلو نمیامد. سعید گفت:
- علی! این عموه.
رضا پکر پفک را به سعید داد و آرام گفت:
- خودت بهش بده.
سعید پفک را به سمت علی گرفت. علی پفک را قاپید و سریع بازش کرد و مشغول شد. سعید گفت:
- خوب کجا بودی؟
- قصر شیرین.
ریبوار با لحن تمسخر گفت:
- یگان ویژه بودی؟ حسابی خودتو تخلیه کردی پس.
رضا حرفی نزد چند لحظه همه ساکت شدند. سفره جلوی راننده را جمع میکردم که میگفت:
- …با ریش و پشم کنار خیابون وایساده بود. خیابون چیه بگو بیایون. هوا بد جوری سرد بود.
سنگ میترکید. اول میخواستم سوارش نکنم. گفتم بی خیال ترمز کردم. سوار شد. والله دروغ
چرا؟ اول پشیمون شدم. اصلا خوف کردم. گفتم: بسیجی ای؟ گفت: نه. گفتم: سپاهی ای؟
گفت: نه…
سینی را روی یخچال گذاشتم. عرق شیشه ها شره کرده بود. دستمال را برداشتم. رفتم پشت در. یکی از شیشه ها را پاک کردم که مش صفر داد زد:
- چی کار داری میکنی؟
برگشتم.
- نمی خواد تمیز کنی. اینجوری بهتره.
هوا تاریک شده بود. مه سبکی نشسته بود. میدان آتش به زور دیده میشد. صدای انفجار، ریز و درشت از سر شب بند نیامده بود. احمد گفت:
- امسال چه خبره. هر سال همه صدا ها از اینجا پخش میشد تو شهر. حالا از همه جا صدا میاد
الا اینجا.
ریبوار پکی به سیگار زد و همانطور که دود را بیرو ن میداد گفت:
- اینجا رو نشون کردن.
- کو؟ خبری نیس که.
سعید سیگاری روشن کرد و گفت:
- چوب آوردن ریختن تو میدون. نفتم پاشیدن. فقط یه کبریت میخواد.
راننده و مسافر بلند شدند. جلوی میز مش صفر تعارف بار هم کردند. آخر مسافر حساب کرد و رفتند. جوانی که ساک روی دوشش زیر کمرش بود آمد تو. یک واکمن و یک کاغذ دستش بود. به رضا که از وقتی آمده بود پکر بود گفت:
- من یه مصاحبه کوچیک میتونم با شما داشته باشم.
رضا به احمد و سعید نگاه کرد و چیزی نگفت. جوان به ریبوار نگاه کرد. ریبوار گفت:
- نه.
سعید گفت:
- چی هست حالا؟
جوان کاغذ را به سعید داد و گفت:
- اینو بخونید. هر چی میخوایید درباره اش بگید.
سعید به کاغذ نگاه کرد و گفت:
- نه. نمیشه.
احمد کاغذ را گرفت و خواند و گفت:
- سرت به تنت زیادی کرده؟
وکاغذ را به جوان داد. جوان بدون اینکه حرفی بزند رفت بیرون. من رفتم پشت یخچال کاسه بشقابها را توی ظرفشویی گذاشتم. اضافه ترشی را سر جایش ریختم. برگشتم کنار بخاری دستم را گرم کردم. از لای سوراخهای بخاری آتش تنوره میکشید و بدنه سیاه بخاری را سرخ کرده بود. سعید جای بخیه سر ریبوار را نشان داد و به رضا گفت:
- ببین هنوز جاش مونده.
رضا نگاه کرد. سیگاری روشن کرد و پک سنگینی زد که صدای سوختن توتون با بودن صدای چرتکه راحت شنیده میشد.
- بی خیال رضا. پارسال کجا بودی؟
- با ماشین گشت میزدم. کجا؟ قصر شیرین. بزن و برقص، آتیش بازی، ترقه چه خبر بود. منم
کاری به کار کسی نداشتم. یهو یه بچه یه نارنجک زرت خوابوند بغل پای من. گفتم من خودم
ختم این جنگولک بازیام، حالا یه جقله بچه بیاد منو بترسونه!؟ دنبالش کردم کوبیدم پس
کله اش. خورد زمین. دماغش ترکید.
ریبوار که با چشمهای از حدقه بیرون خوب گوش میکرد گفت:
- خب. بعدش چی شد؟
رضا کام سنگینی گرفت و گفت:
- چیو بعدش چی شد؟
- بعد همینی که گفتی.
احمد گفت:
- تموم شد دیگه تو هم کلید کردی.
مش صفر چرتکه را زیر میز گذاشت و رادیوی کوچکش را روشن کرد:
- امروز در سراسر کشور عزیزمان سنت و آیین قدیمی ایران به بهترین شکل ممکن در صورت
اجراست. امروز به یاری کارگران زحمتکش شهرداری و جان بر کفان نیری انتظامی مکانهایی در
شهرهای کوچک و بزرگ میهن عزیزمان تعبیه شده که مردم به جشن و سرور بپردازند. مردم
خون گرم این مرز و بوم در این سرمای زمستانی در کوچه و خیابان و اللخصوص در میدانگاهایی
که تعبیه شده برای این جشن بزرگ و فرخنده تجمع دارند و به جشن و سرور...
تتتتق. علی در را بست و خندید. سعید از روی تخت پرید پایین و دست کرد توی جیب پسرش ترقه ها و کبریت را درآورد و داد زد:
- مگه بهت نگفتم تو خیابون نزن.
علی گریه اش گرفت. رضا یک چیپس از توی قفسه ها برداشت. علی را بغل کرد. چیپس را باز کرد و یکی توی دهن علی گذاشت و گفت:
- گریه نکن عمو جون.
و به شوخی به سعید گفت:
- بابا بده. باباش چرا دعواش کردی؟
- به تو مربوط نمیشه. تو بهتره بری بچه مردمو کتک بزنی.
چند لحظه همه ساکت شدند. سعید بلند شد. کلاهش را سرش گذاشت. کاپشنش را پوشید. احمد گفت:
- کجا رضا؟
رضا بدون اینکه حرفی بزند، ساکش را برداشت و رفت بیرون. رفتم پشت در. رضا رفت توی مه. بعد از چند لحظه پیاله سیمانی لبریز آتش شد.
مسعود رضایی فخر 6/8/1387
یک ربع بود رضا با تلویزیون کلنجار میرفت تا شبکه قرآن که برفکی بود را برای مادرم درست کند. مادرم به پشتی کنار پنجره تکیه داده بود. رضا کنار بخاری نشست و گفت:
- کار من نیست. بعد از ظهر میگم حسین بیاد درست کنه.
تسبیحش را از کنار بخاری برداشت و استخاره باز کرد. سه تا از اینور و سه تا از آنور. میانه آمد.بلند شد و به پشت پنجره رفت. به نهالش در باغچه که باد کمرش را خم و برگهایش را در هوا پخش میکرد خیره شد. من شلوار لی همیشگی ام که زانوهایش سفید و پاچه هایش ریش ریش و پیراهن مردانه ای که یقه اش چرک شده بود را پوشیدم. مادرم گفت:
- رضا جون تا کی میخوای عذب باشی؟
رضا که دانه های تسبیح را بدون ذکر تند تند رد میکرد گفت:
- شما فکر و ذکر دیگه ای نداری؟
ساعت دو ونیم بود. بین جوشهای صورتم یکی تازه وارد بود. با دو انگشت فشارش دادم. پاشید روی آینه. مادرم داد کشید:
- بدو آب بکش.
- خون در نیومد که.
- بدو آب بکش همه زندگیمونو نجس کردی.
رفتم توی آشپزخانه صورتم را آب کشیدم و برگشتم. سر و وضعم خیلی خوب نبود. برس رضا را برداشتم. رضا برگشت و داد زد:
- یه بار دیگه دست به اون بزنی من میدونم وتو.
برس را سر جایش گذاشتم. جورابم را پوشیدم. در باز شد. باد، خاک و برگ حیاط را هل داد توی اتاق. من که کارم تمام شده بود، رفتم بیرون و در را بستم. کفشهایم که دهن باز کرده بود را پوشیدم. سعیده خانم از زیر زمین جلوی حیاط در آمد. انگار اولین بار بود که روسری سرش میکرد. به پشت بام نگاه کرد. تا چشمش به من افتاد گفت:
- سعید جون پتوش افتاده. یه دیقه برو ردیفش کن.
نردبان را گذاشتم پای دیوار. سعیده خانم رفت دستشویی. رفتم بالا، پتویش را کشیدم و برگشتم.سعیده خانم در آمد. گفت:
- چه خبره مامانت شلوغ کرده؟
- نمیدونم.
- کی خونتونه؟
- داداشم و مامانم.
روسریش را باز کرد. باد موهایش را پریشان کرد. به کفشهایم نگاه کردم. روسریش را بست و یواش پرسید:
- مامانت میخواد برای رضا زن بگیره.
- نمیدونم.من بایسی برم فعلا خداحافظ.
از خانه بیرون زدم.باد قطع شده بود.از جاده که میگذشتم چند موتور به سرعت رد شدند. کنار بوستان مهدی یابو و علی نشعه روی نیمکت نشسته بودند.سلام کردم. به من نگاه کردند. مثل اینکه به دختری نگاه کنند. رد شدم. علی نشعه گفت:
- بگیریمش؟
مهدی یابو گفت:
- این دوست داداشمه میشناسه منو.
قدمها را تند تر کردم. نیسان حسین رهبر جلوی قهوه خانه بابام بود. هوا تکان نمی خورد. فضای باز قهوه خانه خلوت بود. برگهای زرد درختها کنار پایه تختها جمع شده بودند. رفتم تو. دود فضای داخلی را پر کرده بود. حسین رهبر کنار میز بابام روی یک جعبه نوشابه نشسته بود. قلیان میکشید و فک میزد. بابام سرش توی دفتر و دستکش بود. سلام کردم. بابام گفت:
- سلام بابا جون بیا بشین.
کنار بخاری نشستم. حسین رهبر به فک زدن ادامه داد:
- چه جوریه که خبر نداری؟! مث توپ صدا کرده. دیروز دختره رو دزدیده، ولی دوستاش میگن باهم در رفتن. رفتن قاضیونه کوه. بعد چند روز برمیگرده و غلامم حتما دودستی دخترشو تقدیم میکنه.
بابام سرش را از دفتر و دستکش بیرون آورد و به من گفت:
- کجا داری میری؟
حسین رهبر پشت سر هم دود میکرد. پشت سرم را خاراندم. سینه ام را صاف کردم و گفتم:
- می خوام برم لباس بخرم.
به بیرون نگاه کرد و گفت:
- پشمک بدو اون کارتونا رو بیار تو.
پشمک با موهای زرد و فرفریش پرید بیرون و بدو رفت. متوجه من نشد. بابام گفت:
- چی میخوای بگیری؟
- یه پیرهن شلوار با یه کفش.
- پیرهن شلوارو برو از غریبه مریم بگیر، بگو بزنه به حساب.
دست توی دخل کرد. یک دسته پانصدی روغنی و سیاه شده بهم داد وگفت:
- این هم واسه کفش. بسه؟
- بله بابا جون. دست شما درد نکنه.
بلند شدم. بابام از کمد میزش چرتکه را بیرون کشید و مشغول شد.خداحافظی کردم. حسین رهبر دوباره شروع کرد:
- حالا یکی نیست به غلام بچه باز بگه کی میاد دختر تو رو...
بابام نگاه تندی بهش کرد.آن هم سریع حرفش را عوض کرد و گفت:
- ولی بارون بزنه هوا خوب میشه ها. نه؟ مش صفر.
از قهوه خانه بیرون زدم. باد دوباره شروع کرده بود. خاک خیابان را توی چشم آدم می پاشید. چشمم را نیمه باز کردم. همه جا را مثل موقعی که خوابم بیاد تار میدیدم. پشمک گفت:
- آقا سعید الانه که بزنه ها. سرما نخوری.
خندیدم. کنار جاده حسن عشقی را دیدم. با موتورش تک چرخ زد. نزدیک بود باد بکوبدش زمین. از جاده رد شدم. پرچمهای مهدیه مسیر باد را نشان میداد. دستم را روی سرم کشیدم. خاکی شده بود. ابرها منتظر یک جرقه بودند که بترکند. جلوی باشگاه بدنسازی جوانی ساک به دوش با گرمکن و حوله ای که دور گردنش پیچیده بود سوار موتورش شد. از کنار چند دختری که انگار منتظر بودند، رد شد. یکی از دخترها خواهر و مادر پسر را زیر و رو کرد. مانتوی تنگی تنش قد بلند و خوش اندام بود. به من نگاه کرد. ترسیدم رحمتی به خواهر و مادر من هم بکند. سرم را برگرداندم.
۲
ساعت یک ربع به سه بود که به مغازه غریبه مریم رسیدم.چند تا زن توی مغازه بود. جلوی در، پشت ویترین ایستادم. توی ویترین زنی با سینه های بزرگ و لباس بلند سبزی به من میخندید.مغازه که خلوت شد رفتم تو. یک پلیور قهوه ای چسب و یک شلوار لی دمپا گشاد خریدم. مغازه کفش فروشی بابای دوستم چند تا مغازه پایین تر بود. مغازه خلوت بود. دوستم پشت پیشخوان نشسته بود. گفتم:
- تنگ شده. دوکون اومدی!
- داداشم بازم گند بالا آورده.
- چطور؟ امروز تو بوستان با علی نشعه دیدمش.
- پسر نیره زیبا رو خفت کردن. بابام میگه جیباشو زدن. به خیالش من بچه ام.
- اون قهوهایه رو بده.چهل و دوشو.
از قهوه ایه خوشم نیامد. بعد از امتحان کردن چند تای دیگر، یک کفش چرمی سفید چشمم را گرفت. خریدم و راه افتادم. جلوی باجه تلفن صف درازی از پسرهای همسن و سال خودم بود. کارت توی جیبم بود. گفتم یه سنگی توی تاریکی بندازم. رفتم تو صف. ساعت سه و ده دقیقه بود. جلویی من یکسره ناخونش را می خورد. جلوی آن هم پسر قد بلندی بود که انگار توی صف مستراح اایستاده باشد یکسره پا به پا میشد. مردی که توی باجه بود داد میزد:
- ...پسر من هم خر شد که از تیر و طایفه شما اون دختر ترشیده تونو گرفت. شما هم افتادید تو جیبش فکر کردید خبریه. حالا دیگه با من طرفید... الکی شکمتونو صابون نزنید...
باد شیشه های باجه را تکان میداد. ابرها توی آسمان جا خوش کرده بودند. نوبت جلویی من شد. زنگ زد. بعد از چند لحظه بدون اینکه حرفی بزند گوشی را گذاشت و رفت. کارتش را جا گذاشته بود. صدایش کردم و بهش دادم.خنده زورکی ای و تشکر کرد. زنگ زدم. باد زوزه می کشید. بوق تلفن را به سختی می شنیدم. صدای بوق قطع شد. فکر کردم تلفن خراب شده.
- الو بفرمایید.
مریم بود. یک قطره آب روی صورتم چکید. خیلی یواش گفت. گفتم:
- چه خوب که خودت برداشتی. امروز ساعت پنج که یادت نرفته؟
- مهمون اومده برامون. مامانم اینا پذیراییند. فکر کنم مامانم او...(جیغ مریم) دید دید دید
راه افتادم. اصلا حواسم به اطراف نبود. برگ درختهای خیابان توی هوا پخش بود. یک ذره خاک توی چشمم رفت. چشمم را دوباره نیمه باز کردم. صدای جیغ مریم و بوق تلفن توی گوشم بود. از جلوی سنگکی رد شدم.
- آقا. آقا با شمام.
برگشتم. جوان قد کوتاهی بود. نگاه آشنایی داشت. باد کلافه اش کرده بود. گفتم:
- بله با من بودید؟
- کارتتون.
گرفتم. تشکر کردم و راه افتادم. جلوی پاسگاه مهدی یابو را دیدم. به صندلی حیاط قفلش کرده بودند. نیره زیبا اربده کشان رفت تو حیاط:
- سرکار جون این قرمساق آبروی چندین و چند ساله خانواده ما رو برده.
نیره زیبا یک بمبرچه کوبید تو سر مهدی یابو. مامور کلانتری نیره زیبا را بغل کرد و برد توی اتاقش. راه افتادم. جلوی بیمارستان شلوغ بود. حسین رهبر توی جمعیت مثل خبرنگارها یکسره سئوال میکرد. نزدیک شدم. حسین رهبر از بغل دستیش پرسید:
- چه خبره؟
- حسین دختره رو پس آورده همون موقع هم از غلام بچه باز خواستگاریش کرده.غلام هم نه گذاشتته نه برداشته تیزی رو کشیده و حسینو ریش ریش کرده. چهل و هفت تا خط انداخته روش.
- اینجا چیکار میکنی؟
برگشتم.پشمک بود. موتور بابام دستش بود.گفت:
- کجا میری برسونمت.
- میرم خونه.
سوار شدم. تا راه افتاد پرسیدم:
- ممد آقا پس چرا نمیاد؟
- میاد. یه رعد و برق بزنه دل آسمون میترکه.
رسیدیم. پیاده شدم و تشکر کردم. در حیاط باز بود.رفتم تو. از زیرزمین رضا در آمد. موهایش را ژل زده بود و صورتش را سه تیغ. چشمش که به من افتاد دستپاچه شد. جلوی من را گرفت و گفت:
- سعید جون به مامان نگی رفته بودم پیش سعیده. تنظیمات ماهواره اش به هم ریخته بود رفتم درست کردم. می دونی که مامان بفهمه سعیده خانم ماهواره داره آبروشو میبره.
بوی ادکلن سعیده خانم توی دماغم زد. گفتم:
- برو داداش خیالت راحت.
رضا تسبیحش را از جیبش بیرون کشید و رفت. پتوی ماهواره دوباره افتاده بود. رفتم تو. مادرم کنار بخاری نشسته بود و شرعیات میخواند.ساعت چهار بود. توی آینه سر تا پا خاکی شده بودم. لباسها را کندم و پریدم تو حمام. صورتم را تراشیدم. دوش گرفتم و آمدم بیرون. لباسهایم را پوشیدم. موهایم را با برس رضا مرتب کردم. ژل و کمی هم از ادکلنش زدم. مادرم که تا بحال من را که انقدر به خودم برسم ندیده بود گفت:
- چیه به قر و فرت میرسی. کجا داری میری؟
- تولد دوستمه.
جورابم را پوشیدم و رفتم بیرون. باد هر چی خاک توی حیاط بود به سرم ریخت. کفشهای نو را پایم کردم. نهال رضا محکم سر جایش ایستاده بود. صدای دعوای عباس آقا با سعیده خانم از زیر زمین میآمد. رفتم توی کوچه. ساعت یک ربع به پنج بود. قدمها را تندتر کردم. باد سمج و سرد بود. از گلفروشی جلوی بوستان یک شاخه گل خریدم. روزنامه ای را حجابش کردم. تیغ زمختی آسفالت را دریده بود. رفتم تو بوستان. پشت میز شطرنج نشستم. ساعت پنج بود. باد درختها را خم می کرد. مهدی یابو با یک لنگه دست بند از لای درختها دوان دوان به سمت بالای بوستان رفت.
۳
هوا تاریک شده بود. باد نمیامد. چند بار صندلی ام را عوض کرده بودم. حجاب گل توی دستم مچاله شده بود. بازش کردم. گل برهنه را روی میز شطرنج گذاشتم. یک قطره روی گل چکید.
۱۳۸۷/۳/۱۶
آفتاب بی واسطه روی نوک کتانی سیاه سعید که روی نیمکت کنار دیوار نشسته بود می تابید. مرتضی از دیوار نمازخانه آویزان بود. رضا که موهای مشکی اش زیر آفتاب برق میزد و پشت گردنش عرق کرده بود شلوارش را تکاند و گفت:
- بپر دیگه
- پام میشکنه.
نوک پای مرتضی در سایه تا زمین دو سه وجب فاصله داشت. رضا گفت:
- چی میگی؟! دستو ول کنی رو زمینی.
- میترسم.
- من میرم. الآن امتحان شروع میشه.
مرتضی لبه دیوار را ول کرد. سعید کتاب دینی اش را باز کرد. گوشه ناخونش را کند. جوید و تف کرد.بچه ها دسته دسته در حیاط بودند که آقای شاهبیگ از بلندگو گفت:
- امتحان سومی ها ساعت دوازده شروع میشه.
ساعت یازده و نیم بود. سعید که چشمش روی کلمات کتاب بود فکر کرد که برود و بازوبندش رابیاورد، ولی ترسید که به امتحان نرسد. یاد روزی که بازوبند را گرفته بود افتاد. روزی که برای درمان دیسک کمر پدرش به تهران رفته بودند. پدرش از حسین رهبر شنیده بود که در بیمارستان امام با دفترچه بیمه تامین اجتماعی رایگان عمل می کنند و آن روز که تا غروب سگدو زده بودند. نا امید به میدان آزادی آمدند. جای مینی بوسهای کرج پهلوان ممد وسط میدانگاهی که آسفالتش را کنده بودند معرکه گرفته بود. سعید گفت:
- بابا من قبلا یه بار دیده بودم یکی از اینا زنجیر پاره کرد. یه بار هم یه ماشین از رو شکمش رد شد. بریم ببینیم.
پدر که با یک دستش سعید را گرفته بود و با دست دیگر تسبیح رد میکرد گفت:
- اینها همه کلکه. این کارها رو میکنن که جیب مردمو خالی کنن.
- ما که نمیخوایم پول بدیم. بریم تماشا کنیم.
به اسرار سعید کنار مردی که یک دست داشت و گریه میکرد نشستند. وسط معرکه دو میل به رنگ پرچم ایران و یک کباده و وزنه ای که یک دسته داشت گذاشته بودند. افق سرخ بود و سایه ها بلند. گهگاه دود اتوبوسهای واحد گرد و خاک وسط میدان را یلند میکرد و بر سر مردم میریخت. دور پهلوان خلوت بود. جوان لاغر مشکی پوشی از پشت پژویی که کنار پهلوان پارک بود چوبی شبیه باتون بیرون کشید وکنار چند جوانی که به حرکات پهلوان میخندیدند چمباتمه زد و چوب را ستون دستش کرد. بازوهای بزرگ پهلوان در آستینهای تی شرت مشکی اش جا نمی شد و شلوار شش جیب لجنیش کثیف و روغنی بود. یک پارچه سبز رنگ و رو رفته به مچش بسته بود و با پنجه های بزرگش بلند گو را گرفته بود و میگفت:
- ...پنجه های ای جوون به معجز آقا امام حسین، یکی یکی از همدیگه باز شد. وقتی چشمشون به پنجه های این جوون افتاد، دیدن یک شمایل طلایی آقا امام حسین، با طلای خالص ، تو دست این جوون شفا گرفته ضرب شده. از دستش درآوردن ، تو ضرابخونه آقا ابوالفضل ، بین الحرمین ، اون کسایی که رفتن میدونن. مقدار زیادی که ازش ضرب کردن ، از همون لحظه هر کس وارد یا خارج از صحن مطهر شد ، یکی یه دونه به عنوان یادگاری و تبرک به زوارهای آقا امام حسین سوغاتی دادن. من هم رفتم جلو با مجوز پهلوانی خودم ، گریه کردم تونستم ، جوونمرد ، دو هزار تا از این شمایل رو گرفتم ، با آب طلا تزئینش کردم ، با خودم آوردم ایران ، شهر به شهر که نمایش دادم ، هر کی اومد پای مجلس من ، حاجت داشت ، یکی یه دونه از این شمایلو که هزار ویک خاصیت داره به جوونمردا سوغاتی دادم. علی آقا اون آقا میگه پهلوون ممد منظورت چیه؟ بلند شو برش دار بیار ، جوونمرد همه رو بردن ، نمیدونم بیست تا ، بیسو پنج تا ، سی تا بیشتر نمونده.
علی آقا از صندوق پژو ، جعبه طلا کوب را بیرون آورد و به پهلوان داد. پهلوان ممد همینطور که داستان شمایل را می گفت از داخل جعبه چوبی مار را می کشید بیرون و مار دوباره وارد جعبه می شد. و گفت:
- افسون این مارو بخونم میارمش وسط. دعای این شمایلو بخونم ازاین قسمت که این آقایون وایسادن ، همه جوونن ، همه آرزو دارن. تنگ غروبه ، این موقع اس که اگه دل بشکنه درد دوا میشه. میخوام یه دوران پهلوانی بزنم. هر کی خواست بهش بدم ، ولی به سه نفر نمیدم...
مرد چاقی که داغ مهر ، پیشانی اش را سیاه کرده بود کنار موتور سواری که با دستمال ، باک موتورش را تمیز میکرد وگوشش به حرفهای پهلوان بود ایستاد.
- ... گوش کن ، اگه بخوای جلو بیای بهت نمیدم، اگر مجلسمو بخوای بهم بزنی بهت نمیدم ، اگر اعتقاد نداشته باشی بهت نمیدم
با انگشت به چند جوانی که میخندیدند اشاره کرد
- ... چون بدردت نمیخوره.
سعید که بغل پدرش نشسته بود گفت:
- بابا بریم این پهلوون نیست.
- گوش کن ببین چی میگه.
پهلوان که یکسره دستش را در هوا تکان می داد گفت:
- اگر سر سال وضعت خوب شد. وضعت رونقی پیدا کرد ، از زرنگی خودت ندون از محبت آقا امام حسین ، اون خانم فاطمه زهرا بدون که ایام ایام فاطمیه اس. من دعاشو میخونم میگم بسم الله. هر کی از من گرفت قدرشو بدونه. علی آقا ، فقط بگو هر کی از من گرفت جیب عقبش نذاره. چون گناهش می افته گردن خودش. گلوبندش کن دور سینه ات. یک عمری زینت گردنته. یک عمری محافظ این جونته(با کف دست محکم به پهلویش کوبید) یک عمری هم برکت این جیبته...
و انگشتش را به جیب خالیش زد. جوانی با لباس کهنه ولی تمیز با یک سطل و یک قلمو در دست از لای جمعیت جلو آمد.
- به شرط اینکه با قلب پاک بگیری ، جوونمرد. من معذرت میخوام از این آقایون ، بعضی از اینجوونمردا بیکارن ، بعضی از این آقایون سر کار میرن ، ولی هر چی کار میکنی ، جوونمرد گوش کن ، این جیبت خالیه. کار میکنی ولی زندگیت برکت نداره. همیشه شرمنده خونوادت میشی. سر سال که میشه دستت خالیه. میگی خدایا چی کار کنم چی کار نکنم گره در کاری مشگل داری. میخوام یه دونه از این شمایل آقا امام حسینو بهت بدم. از همین الآن تاریخ بزن ، از همین الآن ساعت بزن ، از من گرفتی جوونمرد ، وارد اون زندگیت کن. اگر سر سال وضعت خوب شد ، وضعت رونقی پیدا کرد ، زندگیت از این رو به اون رو شد ، هر نقطه این تهران که منو دیدی ، بگو پهلوون ممد خدا اون بچه هاتو برات نگه داره که واسه من یک دنیا ارزش داره. علی آقا بعضی از این جوونمردا میخوان عروسی بگیرن ولی خرج عروسی رو ندارن. میخوام یه دونه از این شمایلو بهت بدم جوونمرد ، ضرف الی یک ماه الی دوماه اگر وسیله عروسیت فراهم شد اگر به آرزوی دلت رسیدی بگو پهلوون ممد خدا اون پدر مادرتو رحمت کنه که واسه من یک دنیا ارزش داره. اگر روز به روز محبت ، دلخوشی ، خنده ، برکت وارد اون زندگیت شد. غم زندگی فراموشت شد ، از زرنگی خودت ندون از محبت آقا امام حسین ، اون خانم فاطمه زهرا بدون...
سایه ها بلند تر شده بود. دود ماشینها و گرد و خاک در هوا پخش بود. رفته رفته به جمعیت تماشاگران اضافه میشد و شور و نشاط پهلوان برای تعریف کردن بیشتر. سر پدر سعید عرق کرده بود و برق میزد.
- ...جوونمرد قشنگ گوش کن. خداوند به اون خونوادت اولاد میده. اون بچه خوشگل و شیرین زبونه. مهمون میاد تو خونت ، شامتو می خوره ، وقتی می خواد بره میگه عجب بچه ای خدا بهش داده ، چقدر قشنگ میخنده. مهمونت میره ، ولی صبح که میشه لپ بچه ات میترکه. از چشم شور بترس ، از آدم حسود بترس ، از آدم بخیل بترس. چون پیغمبر اکرمو چشمش کردن. چشم زخم ، زبون بند گشایش کار. اگه بچه ات پسره بازوبند کن دور بازوش اگه بچه ات دختره گلوبند کن دور گردنش. تا موقعی که عمر داشت ، اگه اون بچه بلا دید ، بلاش برگرده به خانواده پهلوون ممد. به شرط اینکه با قلب پاک بگیری جوونمرد. چون بخوای بدون حاجت بگیری به دردت نمیخوره. من خودم دارم بهت میگم ، بذار قسمت کسی بشه که من جاهای دیگه نمایش میدم این شمایل آقا امام حسینو برسونم به دست اون خاطر خواش.اینا خاطرخواه زیاد داره. ماشین سواری و موتور سواری خاطرخواه داره ، سینما و کفتر بازی خاطر خواه داره ، خاک تو سر من بشه ، بگم آقا امام حسین خاطرخواه نداره. مسافرت میخوای بری ، جوونمرد ، راه دور میخوای بری ، جای خطرناک میخوای بری ، همراه خودت ببر. تو دهن شیر بری به علی سالم برمیگردی. چون این شمایل ، قلعه ایست از فولاد ، پیش خود نگه دار ، تا برسی به مراد. چون با دست خودم تبرکش کردم ، به اون گنبد تمام طلای آقا امام رضا ، اون پسر موسی ابن جعفر، اون غریب خراسان ، که سالی شیش دفعه میرم پابوسش. میخوام به شما جوونمردی هدیه کنم. این مسلمونا اول دهنشونو خوش بو کنن یه بار بلند بگن یا حسین...
همه گفتند ولی صدای مرد یک دست و پدر سعید از همه بلند تر بود.
- نتونستی بگی جوونمرد.بلند بگو یا حسین...
جمعیت بلند گفتند.سعید از خواب پرید و دوباره خوابید. گرد و خاک روی سر مردم نشسته بود و سر پدر سعید جلوی چراغ اتوبوسها دیگر برق نمیزد.
- جوونمرد سر جات وایسا ، یه نفری یکی بگیر ، دو نفری دو تا بگیر ، سه نفری سه تا بگیر ولی بدون حاجت نگیر ، چون به دردت نمیخوره. همسایه های من میان در خونم از این شمایل میبرن علی آقا چقدر دست اون بچه من هدیه میکنن؟ به علی ده هزار تومن ، پونزده هزار تومن جوونمرد ، بیست هزار تومن هدیه کردن. از این شمایل گرفتن ، بردن ، به آرزوی دلشون رسیدن ، برگشتن اومدن به علی النگو دست بچه من انداختن که ، صد هزار تومن پولشه. از همیین شمایل من به خواهری دادم که مادرش سرطان داشت. میدون آقایون تجریش تهران. آقا امام حسین مادرشو شفا داد. از همین شمایل من به جوونی دادم که پنج سال بیکار بود. الآن داره شرکت نفت کار میکنه. خود دانی و آقا امام حسین. من گفتم و رفتم. هر کی گرفت برنده شد، هر کی هم نگرفت مال خودم. بذارمش تو ماشین بگی صد هزار تومن بهت نمیدم ، از دست من دلخور نشی. حق اون زحمت حق اون آب و خاکی که کشیدم. دو هزار کیلومتر راه تا اینجا آوردم ، میخوام به شما خواهر و برادر هدیه کنم. اون بزرگترین مشکل زندگیت حل بشه ، به اون کوچکترین آرزوی دل برسی ، آقا امام حسین سرتو به زانو بگیره ، اون درد پنهانیتو از این گوشه دلت دوا کنه. حق زحمتم پول یک کیلو میوه ناقابل. اونم هر میوه ای نمیشه
اتوبوسی کنار مرد موز فروش ترمز کرد. راننده پیاده شد. یک موز برداشت و گفت:
- چند؟
- سیصد تومن.
راننده موز را سر جایش انداخت و رفت پشت فرمان نشست و راه افتاد. دود سیاه اتوبوس جمعیت را به سرفه انداخت.
- ، یه دونه برگ سبز هزار تومن از دستت هدیه بگیرم ، یه دونه از این شمایل آقا امام حسینو که یک میلیارد واست ارزش داره ، اونو میخوام بهت هدیه کنم. این بدن خودتو خونوادتو بیمه آقا امام حسین کن که تو رو از یک تصادف ، نجات بده ، واست یک دنیا ارزش داره. تو جوونمردو به یک آرزوی دل برسونه ، واست یک دنیا ارزش داره. من هم یه دور بیشتر نمی زنم. هر کی میخواد بگیره نیت کنه ، اونم به عشق آقا امام حسین. بگو پهلوون ممد ...
هوا تاریک شده بود و چشمان پهلوان در تاریکی میدرخشید. دور پهلوان لحظه به لحظه شلوغتر می شد. مرد چاقی که جای مهر روی پیشانیش بود از بین جمعیت بیرون آمد و رفت.
- ...بگو من از این هزار تومنی ها زیاد درآوردم و خرج کردم. خرج رفیقم کردم ولی بهم نارو زد. آقا امام حسین به کسی نارو نمیزنه. واسه یه بار هم که شده این نفس پهلوونو امتحان کن ببین به اون آرزویی که میکنی میرسی یا نه. هر کی با آقا امام حسین معامله کنه اون معامله هر دو سرش برده. استفادش مال خودت ضررش مال پهلوون ممد. نیت کن بگو بهت بدم. دور کردم شر بلا ، شر گناه ، گرفتاری وناخوشی از هم وغمو پریشانی ، تصادف ، مریضی الساعه به تو آقا امیر المومنین علی ، خانم فاطمه زهرا ، قسمت کسی بکن که میخوای همین امشب دردشو دواکنی. هر کی زبون داره بگه الهی آمین.
جمعیت گفتند.
- بلند بگو الهی آمین.
صدای جمعیت سعید را از خواب بیدار کرد. سعید که چشمهایش را میمالید گفت:
- بابا بریم من خسته شدم.
- وایسا بابا جون ببینم چی میگه.
- لباس نو میخری بعضیا حسودن نمیتونن ببینن ، میگن از کجا آورده پیشرفت کرده. چشمت میکنن صبح تصادف میکنی. ولی این شمایل پیشت باشه چشم بد بهت کار ساز نیست. نیت کن بگو بهت بدم...
پهلوان بلندگو را به علی آقا داد. جعبه طلا کوب را برداشت و گفت:
- آقا امام حسین ، جوونمرد ، به همه شما جوونمردی با ادب مبارک کنه. حالا هر کی چشمش افتاد ، جان امام حسین ، یه صلوات مردونه ما رو مهمون کنه.
درجعبه راکه باز کرد جمعیت از صلوات ترکید. یک سکه طلایی را بیرون کشید چند بار بوسید و روی پیشانی اش گذاشت و شروع کرد به دور زدن. تقریبا همه جمعیت در تاریکی شب سکه را خریدند.علی آقا هم با بلند گوی پهلوان سیاه مشق میکرد:
- برا یه بار هم شده چی؟ نفس این پهلوونو امتحان کنا. تو همین دوران نیت کن بگو پهلوون ممد یه دونه از این شمایلش هم بده دس من باغیرت.
پهلوون ممد به مرد یک دست رسید. مرد همینطور که اشکهایش را پاک میکرد گفت:
- پهلوون یه دونه به من بدبختم بده.ندارم.
پهلوان برگشت وسط معرکه پشت به مرد یکدست ایستاد. گفت:
- هزار تومن پول یک کیلو میوه اس ، اون هم هر میوه ای نمیشه. به پهلوون ممد بدی خرجش کردی ، به من هم ندی به علی خرجش میکنی ، ولی این بدن خودتو خونوادتو بیمه آقا امام حسین کن ، که هر کی در خونش رفته نا امید برنگشته. بگو پهلوون به منم بده. زندگیم فدای آقا امام حسین. یه دونه از این شمایل طلاییش هم دست من با غیرت بذار.
پدر سعید بلند شد دست توی جیبش کرد. چند تا صد تومانی و دویست تومانی مچاله شده بیرون آورد. سکه را گرفت چند بار بوسید و روی پیشانی گذاشت. مرد یک دست با حسرت به شمایل نگاه کرد. سعید شمایل را از دست پدر گرفت و گفت:
- بابا این چیه؟
- بعدا بهت میگم.
آقای شاهبیگ از پشت بلند گو گفت:
- سومی ها جلوی جایگاه به صف شن .
سعید بلند شد وکنار مرتضی که زانوی شلوارش پاره شده بود ایستاد.مرتضی گفت:
- سعید چیه امروز ساکتی؟
- بازو بندمو جا گذاشتم.
- حالاچی کار میخوای بکنی؟
صف آرام وارد سالن میشد.
- نمیدونم. خدا کنه نیفتم.
- مگه نخوندی؟
- چرا.
سعید که ناخونش را میخورد با مرتضی وارد سالن شدند.مرتضی گفت:
- غصه نخور من یه جوری بهت میرسونم.
۱۳۸۷/۵/۷
دو سال بود که هنرستان را ول کرده بودم.موبایل را برداشتم.ساعت سه ونیم بود. برای ساعت یازده کوکش کردم. چراغ را خاموش کردم. صبح که بیدار شدم چای ساز را بالا زدم. پیراهن مردانه آستین بلند و شلوار پارچه ایم را پوشیدم. چای را خوردم. دفتر چه را توی کیفم گذاشتم و زدم بیرون. ساعت یک به هنرستان رسیدم. دفترچه را بیرون کشیدم. وارد حیاط شدم. چند نقاشی مدرن روی دیوارها کشیده بودند و دیوار بزرگی هم به یکی از هنرجوها داده بودند که مشغول بود.وارد سالن شدم. اتاق دفتردار سر جایش بود و اتاق مدیر هم روبرویش. وارد اتاق مدیر شدم.مدیر عوض شده بود.سلام کردم. دفترچه را که دستم دید اشاره کرد اتاق روبرو.تشکر کردم وخارج شدم. آقای حسین زاده پشت میز با موبایلش ور می رفت. یک آقای کوتوله هم روی میز دیگری کارت امتحان هنرجوها را چیده بود.گفتم:
- سلام آقای حسین زاده.خسته نباشید.
همانطور که به موبایلش خیره بود گفت:
- چیه؟
- برای این دفترچه اومدم.
- دفترچه اسم داره.
- اعزام به خدمت.
- ساعت دو و نیم،آقای جوادی.
- ممنون.
خارج شدم. توی سالن دو نفرجلوی تابلو اعلانات ایستاده بودند.یکیشون گفت:
- آقا خودکار دارید.
بهش دادم.اشاره کرد به اتاق دفتردار وگفت:
- فکر می کنه می خوایم خودکارشو بخوریم.
خندیدم.آدرسی با قلم به خط نستعلیق روی تابلو نوشته بود. آدرس را روی کاغذ نوشت.پرسید:
- ببخشید.اینو شما میتونید بخونید؟
- خیابان قیطریه؟ جهان قیطریه؟
- قیطریه اش خواناس.ولی این؟...مرسی آقا.
خودکار را گرفتم و وارد حیاط شدم.خلوت بود.رفتم کنار هنرجوی نقاش.از نقاشی روی کاغذی که کثیف هم شده بود می کشید. چیزی از نقاشی اش نفهمیدم. کنار چند نفر که جلوی مستراح روی آبخوریی نشسته بودند نشستم.آبخوری خشک بود.ساعت دو جوادی جلوی در حیاط سیگارش را له کرد و وارد شد.
سیاه تر و لاغرتر شده بود.رفتم جلو و گفتم:
- سلام آقای جوادی.خسته نباشید.
- بله. بفرمایید؟
- واسه این اومدم.
وارد سالن شد.من هم پشت سرش.جلوی اتاقش که رسیدیم.گفت:
- بفرمایید.
خجالت کشیدم.گفتم:
- خواهش میکنم. شما بفرمایید.
وارد که شدیم.حسین زاده کیفش دستش بود. کوتوله هم با کارتها مشغول بود.حسین زاده به جوادی گفت:
- به اینها هم یه نگاهی بنداز.
جوادی بدون اینکه به حسین زاده نگاه بکند.برگه ها را گرفت و روی میزش گذاشت.حسین زاده رفت.جوادی دفترچه را گرفت و گفت:
- روزانه بودی؟
- بله.
- اسمت؟
- مسعود رضائی فخر
اسمم را تایپ کرد و گفت:
- دیپلم نگرفتی؟
- هنوز نگرفتم. ولی قبول شدم.
به مانیتور نگاه کرد و گفت:
- پنج تا از درسات مونده.
- مونده بود. دوباره امتحان دادم قبول شدم.
- پس داوطلب ازاد بودی.
دوباره چیزی تایپ کرد و گفت:
- آره. ولی نیومدی کارنامه ات رو بگیری باطل شده.
- یعنی اینکه...
- وایسا ببینم چیکار می تونم برات بکنم.
کمد پرونده ها را باز کرد دوباره اسمم را پرسید وگفت:
- برگه ای داری از اون امتحانات؟
- نخیر.
- آخه پسر خوب امتحانو دادی بیا کارنامتو بگیر دیگه. اگه کارنامه ات بود می تونستم یه کاری برات بکنم.
- اگه بخوام دوباره امتحان بدم چی؟
- یا پایان خدمت یا معافی.
- برای معافی دارم میرم.
- خب. من برات ترک تحصیل میزنم معافی ات رو که گرفتی بیا.
- خیلی ممنون. لطف می کنید.
از آخرین کارنامه ام پرینت گرفت.دفترچه را باز کرد و گفت:
- این که خالیه.
- باید کجاشو پر کنم؟
- مگه به حسین زاده نشون ندادی؟
- ایشون گفتن باید بدم به شما.
- اول باید این صفحه رو پر کنه. مهر و امضا هم بکنه. بعد بیاری پیش من.
- آقای حسین زاده کی میان؟
- فردا.
*
فردا چای و پیراهن آستین بلند و شلوار پارچه ای تنم و دفترچه به علاوه کارنامه دستم بود که وارد مدرسه شدم. ساعت ده بود. هنرجوی نقاش مشغول بود. وارد سالن که شدم تویسرکانی با یک سینی چای به سمتم آمد.سلام کردم.گفت:
- به! آقای رضائی. بزرگ شدی.
خندیدم. رفت توی حیاط. وارد اتاق دفتر دار شدم. حسین زاده با مردی که کنارش نشسته بود گرم صحبت بود.کوتوله هم سر جایش بود. کنار چند نفری که جلوی میز حسین زاده منتظر بودند ایستادم. حسین زاده به مردی که کنارش نشسته بود گفت:
- اونم حق داره. اگه به شما بگن پول شما رو زودتربدیم یا حسین زاده رو چی می گی؟ والله اگه بگی برای حسین زاده رو دروغ گفتی.
مرد هم به زور تائید کرد.یکی از هنرجوها گفت:
- آقای حسین زاده اینو امضا بکنید من رفتما.
- تو ورودی چندی؟
- 84/83
- دو سال توی همچین مدرسه ای بودی هنوز نمی فهمی وقتی دو تا بزرگتر با هم حرف میزنن نباید وسط حرفشون بپری؟حالا واسه این که ادب بشی بعد همه اینها برگهاتو رو امضاء میکنم.
هنرجو برگه را گرفت و آمد کنار من.وحسین زاده دوباره شروع کرد:
- آره آقا برو اداره پیش حسینی میدونی که اتاقش کجاست؟ اون کارتو ردیف می کنه.
وبرگه یکی از دانش آموزها را گرفت.روی برگه سه چهار جا خالی بود و یک مهر و امضاء. حدود یک ربع طول کشید تا برگه را پر کند. بعد یک ساعت نوبت من رسید. کارنامه و دفترچه را دادم و گفتم:
- آقای جوادی گفتن که این برگه رو شما باید پر کنید.
- می خوای تو بیا بشین جای من.
زورکی خندیدم. یک برگه از کشو بیرون کشید و توی دستم گذاشت و گفت:
- اینو می بری بالا می دی به آقای شریفی چهار تا ازش می گیری میای.
برگه را گرفتم و زدم بیرون.جلوی در اتاق آقای شریفی هنرجوی نقاش ایستاده بود.گفتم:
- آقای شریفی نیستند؟
- هست ولی درو باز نمی کنه.
در زدم.
- بیا تو.
نقاش وارد شد و من هم پشت سرش. نقاش برگه ای را روی میز گذاشت و گفت:
- آقای شریفی این فاکتور رنگهاس.
شریفی برگه را باز کرد و گفت:
- رنگ انقد گرون شده؟
- شماره فروشگاه روی فاکتور هست می تونید زنگ بزنید.
روی فاکتور چیزی نوشت و به نقاش داد و گفت:
- اینو بده خزائی.
نقاش فاکتور را گرفت و رفت. برگه را به آقای شریفی دادم و فرمایشات آقای حسین زاده. از کشوی میزش چند برگه بیرون کشید و داد به من و گفت:
- اینها رو می دی بهش می گی از این به بعد روی اینها بنویسه.
تشکر کردم و رفتم به اتاق دفتردار. حسین زاده سرش توی موبایلش بود.کنار میز که رسیدم برگه را روی میز گذاشتم.
گفتم:
- گفتن از این بعد روی اینها بنویسید.
جوری به من نگاه کرد که حس کردم کار اشتباهی کردم. برگه را برداشت روی هر برگه جای هفده کلمه خالی بود و یک مهر و امضاء.انگر به دقت خواند و شروع کرد به نوشتن. من که سوادم به اینها نمی رسد که بدانم پر کردن اینها چه کار مشکلی است. با چای و اس ام اس خواندن و گپ زدن با معلم ها یک ساعت کارش طول کشید.برگه ها را دستم داد و گفت:
- بده به آقای مدیر مهر و امضاء کنه.
در اتاق مدیر بسته بود. از تویسرکانی پرسیدم:
- کی میاد؟
- یه ربع دیگه پیداش میشه.
دم در نیم ساعت این پا و آن پا شدم تا آقای مدیر تشریف آوردن. آقای حسین زاده تا مدیر را دید از اتاقش بیرون زد و گفت:
- سلام علیکم آقای مدیر خسته نباشد.
طوری جلوی مدیر خم شد که من حس کردم می خواهد دستش را ببوسد. آقای مدیر وارد اتاق شد. حسین زاده همین که وارد شد شروع کرد:
- آقای مدیر دیروز بهروز می گفت مرادیان سر برگه هایی که باید می فرستادیم برای اداره اشتباه کرده. گفتم: آقای مدیر و اشتباه؟
تا چشمش به من که در آستانه در ایستاده بودم افتاد گفت:
- بذار آقای مدیر عرقش خشک بشه.امضاء می کنه. فعلا کار های مهم تر از اینها داره. برو ده دیقه دیگه بیا.
از در که بیرون می رفت بلند به تویسرکانی گفت:
- بدو برای آقا مدیر چای بیار.
تویسرکانی از سالن خارج شد. ساعت دوازده و ده دقیقه بود. چند نفر به اتاق مدیر رفتند و بیرون آمدند. ساعت دوازده و بیست دقیقه رفتم تو. چند نفر جلوی من بودند و مدیر پشت سر هم برگه ها را می گرفت و بدون اینکه بعضی از برگه ها را حتی نگاه کند امضا می کرد. بی خود نبود که مدیر شده بود. نوبت من رسید. برگه ها را دستش دادم. سریع سه تایش را مهر و امضاء کرد و دستم داد. برگه ها را نگاه کردم.جای مدیر آموزش وپرورش را امضا کرده بود. گفتم:
- ببخشید فضولیه. می خواستم بدونم مگه اینجا رو نباید مدیر اداره مهر و امضاء کنه؟
برگه را گرفت و نگاه کرد. بلند حسین زاده را صدا زد.حسین زاده مثل قول چراغ جادو ظاهر شد و گفت:
- بله امری داشتید؟
- سه تا دیگه از این بنویس بیار امضاء کنم.
- چشم الساعه.
و به من گفت:
- بیا بریم.
پشت سرش وارد اتاقش شدم. ااز کشو یک برگه بیرون کشید و توی دستم گذاشت و گفت:
- بدو می ری بیرون از این برگه سه تا کپی می گیری میاری. سه تا. فهمیدی؟
- بله.
و زدم بیرون. بدو رفتم کپی گرفتم و برگشتم. وارد اتاق دفتر دار که شدم. حسین زاده برگه هایی که اشتباه مهر و امضاء شده بود دستم داد و گفت:
- از روی اینها خوش خط و خوانا مینویسی.
داشتم برگه ها را پر می کردم که داد حسین زاده بلند شد:
- بالای خط بنویس.
خودکار را گرفت و روی کاغذ باطله ای خطی کشید بالای آن اسمم را نوشت و گفت:
- نگاه کن اینطوری.
برگه ها را که پر کردم حسین زاده از دستم گرفت و وارد اتاق مدیر شد.من هم پشت سرش رفتم تو.
مهر آقای مدیر گم شده بود. همه کارمندها داشتند برگه ها را زیر و رو می کردند. حسین زاده هم مشغول شد و بعد از چند دقیقه پیدایش کردند. هنوز کارمندها سر میزهاشان نرفته بودند.که صدای مدیر بلند شد:
- استامپ منو کی برداشته؟
حسین زاده گفت:
- آقای مدیر خودتونو ناراحت نکنید من یه استامپ نو دارم الساعه میرم براتون میارم.
بدو رفت و با استامپ آمد. مدیر استامپ را گرفت و برگه مرا مهر و امضاء کرد و گفت:
- بدو برو تا نرفتن.
بدو رفتم اداره و اتاق امضاء. خلوت بود. برگه ها را دستش دادم.گفت:
- ببر اتاق متوسطه. امضاء کنه بعد بیار.
اتاق متوسطه خانمی پشت میز با تلفن صحبت می کرد. صحبتش که تمام شد برگه ها ا دستش دادم. به کارنامه نگاه کرد و گفت:
- نمی تونم امضاء کنم.
- چطور؟
- روی کارنامه ترک تحصیل خورده. روی این برگه ها فارغ التحصیل.
- باید چی کار کنم؟
- باید ببری درستش کنی.
برگه ها را گرفتم و بدو رفتم مدرسه. جلوی در حیاط حسین زاده داشت سوار ماشینش می شد که رفتم جلو وگفتم:
- آقای حسین زاده ببخشید.
- چیه؟
- اینها رو بردم اداره. گفتن این برگه فارغ التحصیله شما باید ترک تحصیل میزدید.
- خب اشکال نداره فردا بیار درستش کنم. ۶/۳/۱۳۸۷